تبليغاتX
بغض پنهان

بغض پنهان

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس منو بگیر

دخترک خنده کنان که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

اینچنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی است ، حلقه زندگی است

 

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی به امید وفای شوهر

به هدر رفته ، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ، این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

                                        ( شعر از فروغ فرخ زاد)

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:40 توسط ستاره |


خداجون این چه زندگییه که باید به خاطرش همه چیزمونو از دست بدیم و انقدر زجر بکشیم که دیگه هیچی ازمون نمونه.اگه این بد بیاریهای دنیا همش امتحانه پس کی باید زندگی کرد پس چرا این امتحانا رمق برامون نذاشته .نه نمیخوام نا شکری کنم خودت خوب میدونی چقدر دوست دارم اما کم اوردم مگه یه دختر چقدر ظرفیت داره چقدر میتونه زجر بکشه ؟ آخرشم هیچی حساب نمیشه . آره حساب نمیشه چون نمی بیننش . چون رو پیشونیشون مهر بدبختی خورده .

فقط امیدوارم یه روزی طعم قشنگ زندگی رو حس کنم که خودتم میدونی منظور من از زندگی چیه.

خیلی دوستت دارم          

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 توسط ستاره |


یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند ازنگاه من که

                               اورا دوست میدارم

ولی افسوس

او هرکز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

                            اورا دوست میدارم

ولی افسوس

 او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که

                         اورا دوست میدارم

ولی افسوس

یکی ابر سیه آمد زره روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم :صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم که

                       اورا دوست میدارم

ولی افسوس

زابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس

                     او هرگز نمیداند

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 توسط ستاره |


خدایا: چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:55 توسط ستاره |


سلام عزیزان        

امیدوارم وبلاگم اونقدر خوب باشه که هم خودم هم شما راضی باشید. راستش قصدم از ساختن این وبلاگ اینه که میخواهم ازین به بعد حرفهای دلمو بزنم شاید این بغض پنهانیم بلاخره بشکنه.

خیلی دوست دارم نظر بدید .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:41 توسط ستاره |